وبلاگ گروهی و تخصصی هنر
و چنان بیزار میشوم از پوکی درونم که.....
میگویم و باز هم میگویم....آیا چیزی برای گفتن مانده؟
زمزمه ای برای ساز کردن ؟ تصویری که لیاقت مصور شدن را داشته باشد؟
شعری برای سرودن؟
و هیجانی لجام گسیخته برای فوران در آغوش امن صدا؟
معمایی بس عمیق حاضر است برای دوست داشتن و بی پروا بودن
و کلماتی جاری که هر از گاهی وسوسه حرکت در پهنای وسیع و کوچک کاغذ را دارند............
و صبحی در انتظار تا چشمانم به هم آیند تا بار دیگر شروع کند این چرخه......
آری این است رویه ناگزیر عمر یه سوی............
هیچ یا تالاری پیچ در پیچ......
گاهی اوقات فکر میکنم که اگر نبودی.....
و تو این معمای عمیقی ای همزاد هم معمای من....
خب به دلیل عدم مناسب بودن فضای وبلاگ گروه یاران تصمیم گرفتم که این مقاله م رو دوباره در وب خودم بذارم.........check it out
وقتی وارد هنر تئاتر می شوید به هر عنوانی ، نویسنده ، بازیگر ، کارگردان یا هر سمتی دیگر . پس از گذشت زمانی کوتاه با سوالهای عدیده ای روبرو می شوید . – سوالهایی که کمابیش مشترکاً در ذهن همه هنر جویان و یا حتی هنرمندان این شاخه هنری به وجود می آید .
یکی ازبی پاسخ ترین سوالها که همواره یدک ذهن تئاتری است و گاهی آنقدر آزار دهنده می شود که نیرو و انگیزه کار را از هنرمند سلب می کند این پرسش است – چرا تئاتتر یکی از کم مخاطب ترین هنرهاست .
در مقایسه با سینما که هنری نمایشی است . – چرا در مقابل سالنهای پر شده و شلوغ سینما با صندلیهای خاک گرفته ی سالنهای تئاتر مواجهیم – شاید اگر فاکتورهای این دو هنر بزرگ را در کنار هم قرار دهیم روی کاغذ و کاملاً نظری به این نتیجه برسیم که با توجه به این عناصر تئاتر می بایست موفق تر می بود و در عمل جذب مخاطب موفق تر عمل می کرد – عواملی نظیر اجرای زنده تئاتر که منجر به تبادل حسی قوی تر بین تماشاگرو هنرمند می شود. مزایای خاص و ویژه ی اجراهای زنده نظیر روح طراوت خاصی که در تماشای این نوع از هنر ها وجود دارد – و عوامل دیگری که به حیات خود ادامه می دهند .-
اما نتیجه چیز دیگری است . –
بعد از این مقدمه بحث را از دریچه دیگری مورد بررسی قرار می دهیم – نگرش کلی تئاتری به تئاتر ، نگرش کلی غیر تئاتری به تئاتر را به وجود می آورد – مسلماً متخصصین هر فنی معرف و خالق تصور و ذهنیت سایر مردم نسبت به آن فن ، هنر یا هر مقوله دیگری هستند. از همین پیش فرض اساسی و تقریباً فراگیر به وضوح می توان دریافت که ریشه این مشکل را باید در ذهن تئاتری جست . فقدان نگرش صحیح علمی و منطقی نسبت به تئاتر ، خصوصاً در شهرستانها که نگاه به تئاتر کمتر حرفه ای و علمی شده این مشکل را پر رنگ تر جلوه میدهد .
یکی از بزرگترین مشکلات هنر نمایش و تئاتر در برخورد با تماشاگر – غلو آمیز بودن یا اصطلاحاً اگسجره ( exaggrated ) بودن آن است . در رئالیست ترین کارهای تئاتر همواره لایه ای از غلو در احساسات در روح کار دیده می شود – دیالوگها آنقدر مورد مو شکافی قرار گرفته اند که ایهام و ابهام هنری کاملاً نادیده گرفته می شود – فن بیان آنقدر به وجود بازیگران حکم می راند که هیچ کدام از کلمات به گوش تماشاگر غیر تئاتری که فرضاً به سینما علاقه و رویکرد دارد طبیعی و حقیقی نمی رسند – توجه داشته باشیم به این مسأله ی مهم که بر اساس قانون تاویل معانی و هرمنوتیک ذهنی – ذهن انسان زمانی درک صحیح و برداشت دقیق از کلمه ادا شده خواهد داشت که این کلمه طبق قرارداد تعریف شده و بایگانی شده در ذهنش بیان شود نه با گویش خاص و فاخر تئاتری – حرکات بدن که هیچ ریشه ای در حقیقت زندگی ندارند و گاهاً تنها جنبه زیبا شناسانه و رقص آسا دارند – گاهی آنقدر بر کمپوزیسیون – آرایش صحنه و حرکتهای پیچ در پیچ بازیگران تأکید می شود که معنی از دست رفته ترین بحث کار است – در خواست 99% کارگردانان از بازیگران دقیقاً انجام همین امور است . حاکمیت حس غلو شده بر بازی – بیان غیر واقعی کلمات – میمیک های چهره های بزرگنمایی شده که باز هم اصلاً برای تماشاگر قابل لمس نیست . این مسأله غیر قابل انکار است که باید حرکات و احساسات روی صحنه زیبا به نمایش گذارده شوند – اما نه به قیمت تغییر و دفرمه شده ماهیت حس واقعی به نظر رسیدن آن ، بدیهی است تماشاگر سینما را انتخاب می کند – حرکات طبیعی – اتفاقات ملموس- بازیهای ملموس و زندگی وار – بیانهای رئال و قابل درک – دیالوگهای رها از آرمان زدگی و شعار گرایی و درست شبیه دیالوگهای روزمره زندگی – همه و همه از عوامل مهم این انتخاب اند . آنقدر این تفکرات در مورد تئاتر همه گیر شده و با مفهوم اصیل تئاتر ادغام گشته که 90 درصد مردم تئاتر را هنری غلو شده می دانند . اما چرا تا به امروز این ضعف بزرگ از ماهیت تئاتر زدوده نشده و هر روز و هر روز بیشتر با هویت تئاتر ادغام می شود و ذهنیت شکل گرفته تئاتر را با خود تطبیق می دهد ؟
اگر حتی تنها یک سال از ورود شما به هنر تئاتر گذشته باشد به اهمیت جشنواره در این هنر و میزان جشنواره مدار بودن هنرمندان این رشته پی برده اید – در همه ی اقشار و بافت های این هنر نگرش جشنواره ای همچنان حضور و حیات گسترده دارد – کارهایی که باید تا تاریخی معین آماده و بازبینی شوند و تا روز تأیید کار، مهم ترین فاکتور تأیید کار است و دل چسب واقع شدن اثر در دید بازبینان حتی اگر دید بازبینان غیر علمی و چه بسا ضد علمی باشد . – بعد از تأیید احتمالی کار – آرمانهای یک تئاتری تغییر می کنند . داوران جای بازبینان را می گیرند و اینبار دل نشین گشتن کار در دید تیز داوران اهمیت و جلوه پیدا می کند .
اگر کمی بحث و مطالب گفته شده را جمع کنیم قطعاً پی می بریم که چرا این هنر هنوز و همواره اگسجره باقی مانده است – نگرش کارگردان – نگرش بازبین – نگرش داور – اگسجره پسند است – بازیهای اگسجره ، بیانهای اگسجره ، بدنهای اگسجره ، میزانهای اگسجره و حس زده به جای حسی ، مورد عنایت داور قرار می گیرند – و متأسفانه قضاوت داوران صحیح قلمداد می شود نتیجه ساده است :
هر سال و با گذشت هر جشنواره این موضوع بیشتر جا افتاده می شود تا آنجا که اصطلاحی به نام بازی داور پسند متولد می شود و وارد فرهنگ اصطلاحات تئاتری می شود و تبدیل به ژانری خاص برای بازی می شود . بازیهایی که شبیه به زندگی واقعی هستند و ملموس از سوی داوران و اغلب تئاتری ها بی حس قلمداد می شود و بیانهای شبیه به بیان روزمره – بیانهای ضعیف تلقی می شوند . تئاتر در نزد تئاتری هنری اگسجره تلقی می شود – پس هنر در نزد غیر تئاتری هنری اگسجره تلقی می شود – غایت تئاتر همذات پنداری در جهت تحریک فکر است – در هنر اگسجره همذات پنداری اولین قربانی است - مگر اینکه قائل به انتخاب طیف خاصی از مخاطب شویم که به گمان بنده با توجه به آرمانهای خاص این هنر، تاریخ تکیه به این فرضیه گذشته است .
تا زمانی که غایت کارگردانان و بازیگران و کلیه عوامل دست اندر کاران این هنر عظیم جلب رضایت داوران و حضور پر جایزه در جشنواره هاست نباید منتظر معجزه بود – متأسفانه اینجا هم مشکل سطحی بودن غایتهاست – مشکل محدودیت دید و فقدان اهداف بزرگ –
اما سوالی دیگر – این تئاتر اگسجره از کجا متولد شده و از کی حیات خود را آغاز کرده – مسلماً این جنس تئاتر خاص ( اکثریت غالب تئاتر ها را عرض می کنم ) وام گرفته از تئاتر به معنی کلاسیک و سنتی آن است – آن حرکات خاص و کلیشه ای بدن و دیالوگ گویی های فاخر هم از زمان تئاتر سنتی و کلاسیک حضور دارند – اما چرا روزگاری هنر تئاتر اگسجره بوده و هم اکنون نیازی نیست که این گونه باشد و دقیقاً باید تئاتر را هنری رئال و قابل لمس دانست – شاید تلاش برای پاسخگویی به این سوال باید بیشتر از سوی روان شناسان و جامعه شناسان صورت گیرد تا هنرمندان تئاتر – ولی باز هم می توان تلاشهایی هر چند کوچک در جهت پاسخگویی به سوال مهم کرد .
به اعتقاد بنده میزان گیرایی گیرنده های حسی انسانها به طرز فاحشی دچار تغییر شده به بیان ساده تر شیوه درگیر حس شدن انسانها عوض شده – شاید مطالعه دقیق و موشکافانه در علم هرمنوتیک این مسأله را روشنتر کند .
به نظر می رسد در گذشته برای احاطه و حاکم شدن حس بر تماشاگر نیاز به شدت و تشدید احساسات بوده است یعنی به عنوان مثال یک حس را در ابعادی بزرگتر و قوی تر و بزرگنمایی شده یا همان اگسجره شده به نمایش می گذاشتند تا این حس بزرگ – جرقه هایی از آن حس واقعی را در تماشاگر ایجاد کند . دست گذاشتن روی احساسات تماشاگران برای جلب رضایت و خرسندی آنها و مورد هدف قرار دادن آنها مورد استفاده قرار می گرفته است . طبیعتاً این تأثیر ، تأثیری پایدار و مانا نخواهد بود . چرا که به جای تکیه بر کیفیت ایجاد یک احساس به کمیت ایجاد یک احساس توجه و تکیه کرده ایم . آن جیز که بازهم بدیهی است این اصل است که کیفیت ایجاد یک چیز میزان ماندگاری آن را مشخص می کند – شاید اگر به تاریخچه ی تولد سبکهای ادبی نگاهی بیندازیم بیشتر متوجه چرا و چگونگی تغییر گیرنده های حسی و شیوه درگیر شدنشان بشویم – از زمان تولد رئالیسم 90 درصد آثار ادبی در گیر این سبک شده اند و حضور این سبک و اهدافش و ویژگیهای خاصش نامیراتر از بقیه سبکها بوده است – لذا بدیهی است که این امر خود حاصل موفقیت این سبک در رسیدن به اهداف خود است – تئاتر زمانی به غایت خود می رسد ( البته اگر غایت را چیزی فراتر از حضور در جشنواره و یک جایزه بدانیم ) که بتواند بر روحیه ، ذهن ، قلب و خاطر تماشاگر چنگ بزند و بخشی از آن را خراش دهد – هر چه این زخم عمیقتر باشد تئاتر موفق تر است – متأسفانه غایت جشنواره های ما تحریک احساسات سطحی و رقیق تماشاگر است که تأثیر آن ، جنس، میزان اثرش و زمان حضورش کاملاً کمرنگ و بی ارزش است . تحریک احساسات مشترک و دردهای مشترک در لایه ای عمیق تر از وجود و آمیخته به خرد و مهمتر از همه از جنس واقعیت نه از جنس تئاتر به معنای خاص رواج یافته اش می تواند یک تئاتر را دچار یک والایی هنری کند و این هنر را تا حد و اندازه های خودش عظیم و قدرتمند و تأثیر گذار نشان دهد .
در نوشتن مقالات ، کاربردی و کارکردگرا بودن آنها یکی از فاکتورهای مهم است پس سعی می کنم بسته به توانایی و اصلاحات خودم راهکردی نیز ارائه دهم –
اگر منطقی و واقع گرایانه به اوضاع تئاتر نگاه کنیم – متوجه این مطلب می شویم که با توجه به میزان سرمایه گزاریها و عنایت مسئولین به این هنر نمی توان انتظار داشت نگرش جشنواره ای به این زودیها دست از سر این هنر بردارد اما در همین حالت هم می توان کاری کرد تا اوضاع کمی بهبود یابد . این کار مسلماً چیزی نیست جز بهبود و ارتقای سطح علمی عملی جشنواره ها – استفاده از داوران و بازبینان آشنا به علم روز تئاتر( نه آن چیزی که غالباً و یا در مقاطعی تئاتر قلمداد می شد ) یکی از این راهها ست .
با توجه به اینکه حرکات تئاتری در جهت و جلب رضایت داوران صورت می گیرد ، این امر می تواند سطح کیفی تئاتر را بهبود بخشد – چرا که در صورت وجود نگرش صحیح داوری در سیستم جشنواره مدار – حرکت تئاتر به سوی نگرش صحیح خواهد بود – عکس این نظریه هم کاملاً صادق است در نهایت عیار هر هنری در میزان تأثیر گذاری و کیفیت تأثیر گذاری آن سنجیده می شود .
پس بیایید به کیفیت تأثیر گذاری و گسترش دامنه حضور تأثیرمان بیندیشیم .
پی نوشت: چرا خلق مو قعیت دراماتیک با از بین بردن رگه های واقعیت اشتباه گرفته میشود؟
مهرداد بهراد
- هیچ نگو جز فریاد............
دقیقا نمیدانست کی و کجا؟ اما در میان حضور پر تلاطم آدمهای آن بیرون گم شد و سقوط کرد....آدمهایی که شاید باید دست چین میشدند.....اما خوب میدانم..خوب میدانی.. و خوب می دانست که نمی شد....حضور بی دریغ شخصیتها درسر تو در زندگی تو ودر قلب تو تو را به قعر میبرد..بی رحم تر از هر حادثه یی...........
فراموش کرده بود زمان اقتدار را ...دیگران یادش آوردند که زمانی همین بز مجه ناتوان عقب افتاده کسی بوده برای خودش....روزهایی که شاید از آنها زیاد هم نمیگذشت....
آره بارو زمانی که مته به خشخاش بدبختیهایت می زدی....خوشبختیهایت را یکی یکی چال میکردی.....مشت مشت خاک رس بر سر میریختی!!!این بود شیوه ی تو..اما خوب میدانم ..خوب میدانست و خوب می دانی که کار دیگری نمیشد کرد...هنگامی که در ریل فر سودگی افتادی.....دیگرر هایی با مرگ است.......
ها؟.....می خواستی سرت را به دیوار بکوبی و گریه کنی می خواستی جهان را زیر و رو کنی///چه چیز را میخواستی عوض کنی...چه چیز را میخواستی نابود کنی.....جهنمی را که ساخته بودی شب وروز و تار ضخیمی را که تنیده بودی دورا دور آغوش مرطوب رختخوابت؟؟؟می خواستی نه دوست داشتی..سرت را بگذاری روی شانه کسی و زار زار گریه کنی انقدر که بخشکد چشم پوکت یا میخواستی مغرور و سر بلند بایستی تا درد درونت هم چنان بترکد در آن تنهایی کریه ذهنت؟ هی بز مجه چه میخواستی زمانی که در تنهایی ترک بر میداشتی زمانی که در تنهایی سقوط را آغاز کرده بودی ووقتی که تنها نبوی کمی دیر بود.....غیر از این است دیوانه؟خوب میدانم و خوب میدانی و خوب میدانست که نمی شد.....ارزش یک حادثه تنها زمانی مشخص میشود که دیر به وقوع بپیوندد...وگر نه هزاران حادثه سر جای خودشان اتفاق می افتند و ما سرمان عین گاو پایین است.....
جهانت را خودت ساختی همانگونه که دلت می خواست با تک تک اجزایش....روزگاری آرزوی این را داشتی...جهانی به همین سیاهی ..که از فرط سیاهی کورمال کور مال با نور ذلیل نگاهت مسیر را تشخیص دهی....انقدر تاریک که نور برای اولین بار هم که شده برایت عزیز و دوست داشتنی شود.
در روزگاری که آرزوها زنده بودند دوست داشتی در روشنایی دنبال تاریکی بگردی...وقتی که جستی اش سرت را بکنی داخل آن جهنم فشرده و ظلمت و بدبختی نشخوار کنی....زمان مرگ آرزومندیها ..در تاریکی نور میجستی تا قطرات کمرنگ نور را بچکانی در قلبت تا زنده بمانی...تا زنده بمانی؟نور ها را یافتی و تپاندی در قلبت و زنده ماندی....با خوشبختی با یک خوشبختی تک افتاده در حجم فشرده ی تاریکی....همان حجم قدیمی که قبلا سرت را کردی داخلش و حالا انقدر بزرگ شده بود که جهان قبلی یک نقطه ریز روشن بود در آیینه یی که وجود نداشت و با این وجود باز هم کمرنگ تر میشد هر روز و هرروز.............خوت هم نمیفهمی تعبیرات من از زندگی ات را؟ مشخص است اینجا قلمروی انتزاعی ادبیات است و بنده حقیرهم دانای کل......انتزاع که میدانی چیست؟ انتزاع یعنی هر چه خواستی بر سر هر چیز بیاور///////خلقت میکنم .....دروغ میبافم در مغزت ...نابودت میکنم و هر وقت که هوس کردم با تنها یک کبریت حواله ات میکنم به تاریخ ادبیات سوخته...می دانی که من خداوند قلمروی کاغذ و قلمم..هر چند انگاراین بکی را هم نیستم
خاطرت هست آن روز را که در حضور راستگوی آینه در آن صداقت بی دریغ چه دیدی ؟..من هم جای تو بودم به خاطر نمی آوردم/........مگر آسان است که به یاد بیاوری روزی را که چند تکه موزاییک پخش شده دیدی به جای خودت....من هم یادم نیست که چه روزی بود هر چند که من آیینه بودم..ادمی نوعی حماقت دارد که اسان شکستهارا فراموش میکند........چه روزی بود؟......روزی بود که این روزها دیگر بیش از حد تکرار شده بودند......هی تو میدانستی که این اتفاق می افتد..نگو که نمی دانستی..اما سرت را انداختی پایین عین ......رفتی جلو انقدر رفتی که یک مشت محکم خورد تخت سینه ات و از نقظه شروع هم عقب تر فرود آمدی......شاید هم این مرحله بعدی ست.......کاشکی زندگی هم مثل بازیها save میشد و از هر جا دلت میخواست...شروعش میکردی........نه انگار آنهم به درد نمیخورد............
زندگی را در همین ابعاد میخواستی با همین فشردگی و با همین فضاهای خالی....هیچ مغزت را در آینه دیده ای توده ای فشرده و متراکم از فضاهای خالی.........................
خیلی زود گذشت ها؟ خیلی سریعتر از آنکه بتوانی پلک بزنی؟...فکر کردی وقت داری که همه چیز را مرتب کنی...دوباره از اول...فکر میکردی این پازل را هم میشود یک بار غلط چید و بعد دوباره شروع کرد......چه فکرهایی میکردی....هی اصلا فکر هم میکردی؟ یا در آن شبهای لعنتی که د ر قبرستان وجودت میگریستی.....تنها حس میکردی جهان درونت را؟...جهان پیرامونی که نداشتی........یک مشت سایه بودند..........همه سایه بودند و تو دیواری که هر سایه ای روی آن لم میداد....دیواری با این نوشته....نصب هر گونه پوستر و آگهی تبلیغاتی پیگرد قتنونی دارد....هی.... آکنده بودی از پوستر و عکس و بر چسبهایی که هرکس رد میشد به تو میچسباند........شاید برای همین و از ترس همین بود که وقتی میخوابیدی...دیگر بیدار نمیشدی.....میمردی.....تا زنده ات کنند......
حالا کجایی؟جایی که من دقیقا نمی دانم کی و کجا این اتفاق افتاد و تو کی فرو رفتی....آیا باز گشتی هم هست؟...نه نیست....نه جلو نه عقب.....یک زندان هم اندازه ی خودت...انقدر دقیق که بازتاب نفس خودت روی گونه هایت عرق میکند و قطره قطره فرو میچکد...بر روی زخمی که به جای دهانت سبز شده؟.......آخ و افسوس و آه که چقدر زخم و نمک از هم بیزارند........
یه چیز دیگه اضافه کنم و برم ...خودمونی و راحت و خصوصی.......هی مهم نیست کی و کجا و چرا و چگونه ...اصلا مهم نیست.....
این تویی و زخم و نمک و تحمل مسیرهایی که بسته شده.........زخم و نمک و تحمل........
اینم بخشی از صحبتهای کرک بعد از یه مدت از مرگ کلیف و تصمیم متالیکا برای باز گشت به استیج
. "Right after the accident happened, we individually decided that, the best way to get rid of all our frustrations, would be to hit the road and get all the anxiety and frustrations out on stage, where they should go. They should go toward a positive thing like that. We were very traumatized, and felt a lot of emotional distraught over the situation. "
"The worst thing we could do is just sit in our room and sulk over the matter and wallow in our pity. The more you think about it, the deeper you sink. We each thought individually, we have to keep on going, we have to work because it wouldn't be fair to Cliff to just stop. Also if he were alive for some reason or another and like y'know he couldn't play bass, he wouldn't tell us to stop. That's the way he would've felt. He would've wanted us to go on."
(To Live Is To Die)
"When a man lies he murders"
"Some part of the world"
"These are the pale deaths"
"Which men miscall their lives"
"All this I cannot bear"
"To witness any longer"
"Cannot the kingdom of salvation"
"Take me home?"

Rest in peace cliff
کلمات را میریزم روی کاغذ..شاید بتونم سطح احمقانه شون رو یک والایی ببخشم...شایدم میخوام عمقشونو روشن کنم که قابل تحمل بشن......
به هر حال به یه امیدی این کارو میکنم...
بازی با کلماتی که دیگه مثل زمان حماقت کار نمیکنن...این یکی از سرگرمیهای عجیب غریب منه....حتی اگه این عمق لعنتی هیچ وقت فعال نشه....حتی اگه یه دفتر 200 برگ پر بشه و هیچی تهش نباشه.......
به هر حال این کار یه فایده داره..این شبهای جهنمی زودتر میگذرن....
هرچند اینو خیلی وقت پیش نوشته بودم اما سخت در خور این جونور بود.......امیدوارم دیگه در احترام گذاشتن به افراد اشتباه نکنم
حالش از این به هم میخورد که کسی سعی در شناختنش کند...از اینکه یک راس آدم مادر به خطا سعی کند با حس ذکاوت خودش روحش را کند وکاو کند و چشمان ابلهش را به او بدوزد.....با چشمانی که به گمان خودش بسیار با هوشند خیره میشود به چشمانت...... هی حرومزاده...برو گمشو..ممکنه آدم خوبی باشی ..آدمی باهوش..نویسنده ای بزرگ..بازیگری توانمند...پزشکی ماهر...روانکاوی نابغه.......اما از پس این یه کار بر نمیای.......پس برو کثافت.......
I aint dead yettttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttt
|
رفت این بار رفتنم زیاد سخت نبود....میبینی یارو همه چیز راحته....اگه واقعه بخوایش:
آره میفهمم واسه تو همه چیز راحت بود از اول تا آخر.........
به جز یه چیز....که همیشه سخت بود حتی زمانی که بودم ...من اونجا بودم ولی سخت بود دستم رو که دراز میکردم سمتش ...دستم میسوخت ...میفهمی؟ ....معلومه که نه.....
تو از کجا میدونی من نفهمیدم ؟
چون اگه میفهمیدی چشات برق میزد مثل من ...نیگا.....
تو چشات از روز اول هم برق میزد...
معلومه که میزد .....چون من از روز اول همه چیزو میدونستم...د آخه اگه نمی دونستم که ازت بدم نمیومد دیوونه.........
یعنی هر کی هر چی بدونی از من بدش میاد ...
نه هر کی یه چیزی بدونه از همه چیز بدش میاد....
بهتره بری تو کله ت چیزی نیست.....
د ...آخه احمق اگه تو کلم چیزی بود که چشام برق نمیزد......اینجا یه چیزی هست که بهش میگن فهمیدن.....ولی یارو.. دستمو میسوزونه ....میفهمی ؟...دستمو میسوزونه ...مغزمو میسوزونه...تا اینجا مثل این آهنگ....خفش کن جون مادرت....خفش کن که دیگه چیزی نسوزه خفش کن تا....خدای نکرده از چیزی خوشم نیومده خفش کن ...متنفرم ازت یارو بت نگفته بودم تا حالا؟...باشه باشه روشنش نکن ...بذار برم.....بذار برم تا برق چشام خاموش نشده...بذار برم یه جایی که بازم آدم باشه ...انقدر آدم که ....بذار برم.....
خدا حافظ....
hate is the current of love....hate is the current of world ......we just miscall it fucking love
control ur.........
صدا و تصویر بعضی وقتا یکیشون قطع میشه بعضی وقتا دو تاشون بعضی وقتا هم دوتاشون با هم هستن منتها نمیرسه هیچی نمیرسه........................
صدای شکستن تیرهای بزرگ برق و واژگون شدنشان بر زمین را میشنید بی هیچ طوفانی بی هیچ جنگی وبی هیچ..........
سلام به همگی یه مساله ای هست که مدتیه میخوام مطرحش کنم:
حتما شنیدین که میگن فلان ایده به ذهنم رسیده یا ایده های خوبی به ذهنش میرسه و از این دری وریها ؟
ولی تا حالا هیچ فکر کردین که جنس ایده از چیه یعنی این ایده از کجا میاد از چی به مغزتون خطور میکنه منظورم اینه که تو اولین لحظه ای که ایده شکل میگیره نطفه اون چیه؟ امیوارم تونسته باشم که سوالم رو خوب بفهمونم.
این مساله رو ابدا نمیشه بهش کلیت داد یعنی اینکه بگیم مثلا ایده در همه در لحظه اول به صورت یک تصویر است ولی میشه در مورد اکثریتش حرف زد .
تفکرات در مورد ایده مثل هر مطلب دیگه که تو فلسفه مطرح شده عمدتا تو دو جبهه کلی بوده یکی جبهه ایده الیستی مثل تفکرات هگل که به شهود و الهام وحی گونه تو این مطلب اعتقاد داره و از یه طرف بعد ماتریالیستی به قضیه دادن مثل کی بگم مثل فروید و بعدها هم یکم هایدگر البته به هر حال فلسفه در ماتریالیستی ترین حالتش هم کاملا از حالت انتزاعی خودش درنیومد.
به هرحال من فارغ از این مطالب میخوام این مطلب و اصالت نسبیش رو از طریق تقلیل پدیدار شناسانه بهش بپردازم
اول یه توضیحی در مورد این روش برای اون حداقلی که نمیدونن چیه بدم:
تقلیل پدیدار شناسانه همونطور که از اسمش پیداست تقلیل و حذف عوامل زاید(منظور بی ارزش نیست منظور عواملی است که جز اجزای اصلی نیستند مثل هارمونیهای یک ملودی شخصیتهای در جه دوم یکداستان و...) در جهت رسیدن به هسته اصلی بحث است به عنوان مثال ما میخواهیم به سوژه اصلی یک نویسنده برسیم باید تمام عناصر داستان اونو حذف کنیم تا برسیم به هسته. فکرکنم جا افتاد.
ایده : ببینید هر ایده توسط یک واسطه که همون اثر هنری به مخاطب میرسه جنس این واسطههم متفاوت مثلا ثفاوتی که نقاشی با موزیک داره>ولی یه سری قراردادهایی وجود دارند که این ایده رو منتقل میکنن مسلما اون چیزی که معیار سنجش قدرت اثر هنریه میزان شباهت ایده نویسنده به درک مخاطب از اثره . خب هر چه قدر که این شباهتها بیشتر باشه یعنی هنرمند از قراردادهای خودش بهتر استفاده کرده یعنی زبان هنری رشته خودش رو بهتر بلد بوده.مثلا نویسنده علم استفاده از کلمات رو بلد بوده.
یه نکته رو پرانتز واکنم بگم عملا رسیدن به همون ایده بدون هیچ تغییری توسط مخاطب یه کار غیر ممکنه اینو با این جملهبیان کنم که مثلا متن از نویسنده متن جداست یعنی متن خارج از نیت مولف هست .چرا این اتفاق میافته وقتی نویسنده (مثلا) میاد یه ایده رو به صورت داستان مینویسه ایده رو میده به دست زبان و زبان با پیچیدگیهای خاص خودش جریانی دیگه به وجود میاره و بازی خاص لغات صورت میگیره و در تغییر جنس ایده به زبان بخشی از ایده فنا میشه و بخشی از ایده توسط نا خود اگاه و درگیریهای خاص نویسنده به شکلی خارج از اصل ایده به شکل زبان در میاد .شاید علم تاویل نشانه ها به همین دلیل به وجود اومده یعنی شناخت اون عواملی که خارج از دست نویسنده وارد اثر شده و تاویل اون به ایده و نویسنده شاید منظور هوسرل از این جمله همین دوگانگی متن و نویسنده باشه : هنرمندان بدترین مفسرین آثار خود هستند.یه کم این پرانتز طولانی شد.
ببینید وقتی مثلا من به شما میگم که من یه ماشین میخوام شما یه تصوری از ماشین سریع تو ذهنتون به وجود میاد که یک تصور کاملا مجرد از ماشین هست فارغ از رنگش مدلش ودیگر خصوصیاتش چی این تصورات رو به وجود میاره خب مسلما کلمه ماشین.
یه همچین فرایندی تقریبا تو ی خلق اثر هم به وجود میاد ببینید ایده شما بالاخره یه جایی متولد میشه دیگه در اون لحظه تولد شما به یه تفکر در مورد ایده تون میرسین و بعد ایده تونو با منطق هنری جمع و جورش میکنین .ولی در لحظه تولد ایده ایده یه کلمه است شما فکر میکنین به دزدی و بعد اثری در مورد مشکلات دزدی خلق میکنین مسلما شما تصوری از دزدی تو ذهنتونه که از طریق کلمه بهش میرسید یعنی کلمه پل بین شما و مفهوم هست.
یه چیز جالب : از اول این فرایند اینطوری نبوده یعنی در زمانهای دور اول تصور به وجود میومده بعد کلمه خیلی جالبه بعدها به دلیل استفاده زیاد انسان از زبان که خودش معلول زیاد شدن ارتباطات هست انسان زبان رو بر ذهنش سوار میبینه یعنی ما با کلمات فکر میکنیم نه با حقیقتها به همین دلیل بسایر از فلسفه ها همیشه روی کاغذ م وندن برای همیشه چون با حقیقتشون فاصله گرفتن از طریق پل کلماتو به همین دلیل که زبان بر تفکر اصیل پیشی گرفت پدیده بی مسئولیتی در زبان به وجود اومد.
ایده الان و راین زمان در بدو تولد کلمه است و ما بدون این کلمات قادر به درک بسیاری از آثار غیر کلامی نیستیم کلمه اکثر برداشتها رو میاد در یک قلمورو قرار میده یعنی دامنه ازادی و نفاوت برداشتها رو مشخص میکنه.
فکرکنین اگه اسم اون آهنگ 4 فصل ویوالدی نبود اونوقت از این صداها صدای بلبل و برف و.... برداشت نمیشد در حقیقت کلمه تکلیف مارو با برداشتی که از اثر میخوایم بکنیم مشخص میکنه.
مردم تا این 4 خط و نوشتم اصلا حال نوشتن ندارم این 4 خط هم به زور تموم شد همه مطالب نصفه نیمه نوشته شد. غلطهای تایپی رو بیخیال شید.
شاد باشید الکی و خوش
سلام امروز دوباره یه مساله جدید برام پیش اومد.
ویژه نامه سمرقند شماره 11و12 رو با هم چاپک رده که به این موضوع پرداخته پارانویا و ادبیات که بسیار شبیه مسایلی هست که من در پست جنون نوشتم البته پارانویا یکی از زیر مجموعه های جنون محسوب میشه البته شاید یک جنون نوع دیگه باشه شایدم به قول سمرقندیها یه جنون عاقلانه. چون چند وقت پیش جایی دیگه بحث جنون و نبوغ بود لازم دونستم که بازم دست به کار شم.
این شماره رو حتما بخونید عالیه . ولی توی سر مقاله ای که نوشته شده یه مساله یی بود که من فکر کنم بیانش به طور کلی خارج از اهداف روشنگرانه ی این فصلنامه باشه. این مساله این بود مشخص کردن مرز بین جنون ونبوغ.
سردبیر با این مساله کاملا ایرانی برخورد کرده .یعنی منفی قلمداد کردن آدم دیوانه یا مجنون و مثبت قلمداد کردن نبوغ که به نظر من اصلا اینطور نیست اگه یه نگاهی به این آدمای پارانویدی که تو همین مجله چاپ شده بندازید میبینید که هیچ کدومشونو نمیشه کاملا از جنون و حتی از نبوغ تبرئه کرد
ژان ژاک روسو آرتو هدایت ! فروید کافکا داستایفسکی و نهضت سورئال به طور کلی در این مجموعه پارانوید مجنون و شایدهم نابغه اند
چیزی که آزار دهنده است اینه که چرا طبق معمول ما باید مرز بندیهامون انقدر واضح و شفاف باشه به نظرمن جنون و نبوغ هر دو در یک قلمرو هستن یا بهتر بگم نبوغ در قلمروی جنونه
شر حش میشه اینکه هر نابغه کهای دیوونه ست ولی هر دیوونه ای نابغه نیست البته من همه اینارو فکر میکنم که درست باشه.
صحبت من در مورد نبوغ هنری هست نه نبوغ علمی .
بعدشم یه مقاله از فرانسو روستان چاپ شده که به صورت کلی و ساده بگم شرط کمال ( چه قدر از این کلمه بدم میاد) رو حضور فعال در جامعه و به صورت کاملا قراردادی میدونه دیگه ازین مسخره تر نمیشه از یه طرف یه طومار چاپ میکنن از آدمهایی که بسیار بزرگن و همه پارانوید بودن بعد ازیه طرف این شرط رو بیان میکنن که کلا اصلا باهم کنار نمیان .
حضور فرد( فرد جستجوگر کمال) در اجتماع به نظر من نمیتونه اصلا مفید باشه ببینید شما در اجتماع به خاطر اینکه جز کوچکی هستید بیشتر مورد اثر واقع میشید تا موثر پس کسی که مثلا دنبال رسیدن به یک توانایی خاص در نوشتن هست مسلما توی این جامعه قربانی اهداف دیگران میشه مگه اینکه بتونه به یه جمعی دسترسی پیدا بکنه که بسیار همسو باشه افکارشون که باز هم خیلی فکر پوچ و بچه گانه ای هست یه نگاه به جمعیتهای هنری بندازید تا ببینید من چقدر راست میگم .
در این حرفی نیست که ما چاره ای به جز حضور فعال در جامعه نداریم ولی خیلی احمقانه است که بخوایم زیر پوشش علم و اون قراردادهاییکه جنون و پارانویا رو زشت میدونن رفتار جبری خودمونو توجیه کنیم و زیانهایی رو که هرروزه بر اثر بر خوردهامون در اجتماع متحمل میشیم رو نادیده بگیریم./
یه مطلب بیربط دیگه دقت کردید هر اصطلاح و حسنی در هر دوره ای در انحصار عده ی خاصی بوده البته در کشور ما هرچند فکر کنم اونجا هم همینطوری باشه. مثل روشنفکری:
قبل از سال 57 در انحصار چپ گرا ها بعد از اون مصادف با واژه روشنفکران مذهبی هست
الان نمیدونم در انحصار کی هست در میان عوام اون دخترای روسری کف دستیه شلوار کوتاه که مجاز هستن ساعت 3 شب برن خونه دارای پدرانی روشنفکر هستن ( البته من به شخصه هیچ مشکلی با این قضیه ندارم )
در میان طبقه خاصصصصصصصصصصصصصص ایرانی افرادی با سیگار گوشه لب ریش نتراشیده موهای درهم برهم شلوار رنگ و رو رفته ( ترجیحا پاره باشد) و ساختار شکن انقدر که هر نقاشی دری و وری رو آبستره بدونه و 90 صفحه برگه سفید رو داستان پست مدرن. رو شنفکرن اینا اصلا دقت کردیداین واژه روشنفکر چه قدر بیربطه.
یه مساله دیگه دقت کردید که اکثر آثاری که اسم جالب دارن خودشونم جالبن
مثلا شرلی کرو فکر کنم وضعیتش از نظر سبک موزیک واسه ما راک بازها لا اقل زیاد جالب نباشه ولی یه آهنگ داره به اسمmy favourite mistakeکه مثه اسمش قشنگه همون که تو اون کنسرته با کلاپتون خوندش.
شاد باشید و الکی خوش
سلام
امروز قرار بود یه سری چیز دیگه بنویسم منظورم همون چیزاییه که قبلا گفته بودم منتها امروز ذهنم مشغول یه مساله ی دیگه شد که ترجیح دادم اینو بنویسم یا یه جورایی به همه پرسی بذارمش چون که خودم خیلی بهش شک دارم.
امروز که طبق عادت معهود رفتم به کتاب فروشی که به یکی از تفریحاتم بپردازم یکی از اساتیدی که همیشه میبینمش و با هم صحبت میکنیم یه بحثی و باز کرد بسی جالب و سوال بر انگیز که البته بسیار هم مقدماتیه.
بحث این بود که بسیاری از مشکلاتی که امروزه جامعه هنری اونم تو قشر سنی جوان باهاش دست وپنجه نرم میکنه تاثیری است که گرایش فلسفه در جوانهای هنرمند یا اهل هنر بگم بهتره در هنر ایجاد کرده . یعنی اینکه میرن دنبال فلسفه مسلما برای رسیدن به جوابی و بعد چون پیداش نمی کنن دچار مشکل میشن و الی آخر. از یه طرف چون این آقا که گفتم فوق لیسانس فلسفه بود ما نتونستیم درست حسابی باش حرف بزنیم مجبور شدیم سرمون و عین گوسفندا هی بالا پایین کنیم البته به علامت تایید. واز یه طرفی یه سری جواب موند تو این مغزمون که گفتیم به همه پرسی بذاریمش.
این مشکل از کجا ریشه میگیره یا اصلا مشکل هست یا نه . قبل از اینکه وارد بخش تخصصی تر قضیه بشم یه مساله ی ساده رو بگم که اتفاقا چندوقت پیش به یه دوستی میگفتم مشکل ما یعنی ایران اینه که اون قشری که بهش می گن روشنفکر اصلا منقرض شده یا تو خونه نشستن و اصلا حاضر نیستن وقنشون و صرف آگاه کردن دیگران بکنن . ولی اونایی که بهشون میگن روشنفکر اصلا یه مشت آدم معمولین که افکارشون لباسای قشنگ تر داره نزدیک که بشی میفهمی بسیار سطحین . پس اونا هم نمیشه بهشون اعتماد کرد.
ولی مطلب دیگه که هست اینه که کار از همون بیخ خرابه یعنی که چرا ما دنبال فلسفه میریم واسه جواب اصلا قرار نبوده همچن چیزی باشه .فلسفه یه جور تحلیله به جور توجیه نه راه حل شاید جامعه شناسی اقتصاد روان شناسی جواب بتونن بدن ولی فلسفه نه .تازه مثلا دانشمندای این رشته ها با گرایشات فیلسوفانه هم نتونستن جواب بدن و باز فقط توجیه کردن .مثل فروید که یه جورایی فیلسوف روانپزشک هست اومده روان ادم و کارهاشو تحلیل کرده که خیلیهاش هنوز هم درست به نظر میرسه ولی یازده بیمار دائم داشته که هیچ کدومشون پیشرفتی در درمانشون صورت نگرفته چه برسه به اینکه بخوان درمان بشن. کارل مارکس هم که جامعه شتاس-مقتصد فیلسوف بود که همه میدونن چه گندی زد.
البته زمان افلاطون فلسفه یه حالت کارکردگرایانه هم داشته منتها الان سالهااز عمر فلسفه کارکرد گرا میگذره و تو ایران هم همه اولین کاری که یاد میگیرن اینه که اول از همه چیز افکار افلاطون رو مسخره میکنن و در وری میگن و یه راست میرن سراغ هایدگر و دریدا. یه فیلسوف معروف که طبق معمول اسمش یادم رفته میگفت که تمام تاریخ فلسفه جز پی نوشته ای بر افکار افلاطون نیست یعنی افلاطون همه چیز رو مطرح کرده حتی هرمنوتیک که یه جورایی مدرنترینشه بقیه فقط در مورد اینا صحبت کردن طبق معمول خیلی از مطلب دور شدم.
حسین پناهی یه جمله تو یکی از شعراش داره که بسیار زیباست میگه :فلسفه یعنی رنج افتخاره که بگم رنجورم
به طور کلی اگر کسی بره تو فلسفه دنبال جواب اشتباه کرده و چون با هزار امید وآرزو اومده هیچ چیز پیدا نکرده و از یه طرف هزاران صفحه هم خونده ترجیح میده خودش از میون انبوه سوالات جواب استخراج کنه نتیجتا چرت و پرت میشه این مشکل اصلیه یعنی جواب استخراج کردن از فلسفه .
داریوش مهرجویی یه روز تو یه مصاحبه یه جمله بزرگ گفته بود: میخواستم سینما کار کنم پس فلسفه خواندم . ببینید اگه با آگاهی به اینکه فلسفه علاوه بر اینکه جواب نمیده سوال هم ایجاد میکنه بریم سراغ فلسفه اونوقت فلسفه محرک قوه خلاقه میشه یعنی اون چیزی که اسمش ایده هست شکل میگیره این نکته ی مثبتیه که فلسفه میتونسته ایجاد کنه .
یه مشکل دیگه چرا ما عادت کردیم وقتی یه کتاب میخونم با این پیش فرض میخونیم که یارو درست میگه مخصوصا اگه اسمی هم داشته باشه . چرا به چشم یه نظریه یعنی همون جور که هست نمیخونیمش ؟
اگه فلسفه واقعا با بینش صحیح خونده بشه مشکل گشا ممکنه نباشه ولی مشکل زا نیست .فلسفه برای گسترش دید برای خارج شدن ازدگماتیسم و تک بعدی بودن فلسفه برای زایش اندیشه ای جدید چیزی که مرحله آخر هست یعنی تولید اندیشه که البته نتیجه غالب مطالعه فلسفه مشتر دائمی افکار دیگران شدنه ولی خوب من در مورد ایده آلها صحبت میکنم و از یه طرفی چون همه میدونیم ایده آل غیر واقعیه پس یارو درست میگفت بابا بیخیال فلسفه ![]()
شاد باشید و الکی خوش که این تهشه
موزیک خوب چیه ؟ خصوصیاتش چیه ؟ این سوالیه که شاید در طول روز بارها از خودتون پرسیده باشید یا شاید بارها هم از شما پرسیده باشن؟
موزیک عمیق موزیک تکنیکال موزیکی که به تفکر وادار کنه موزیک با شعر قوی و...... هزاران فاکتور دیگه که شاید شما اونارو به عنوان فاکتورهایی که موزیک مورد علاقه تون باید داشته باشه قبول داشته باشید.
ولی اگه بخواید به این موضوع ریشه ای تر نگاه کنید میبینید اینا اصلا اونا چیزایی نیستند که میتونن شما رو به یه ژانر خاص علاقه مند کنن.
ببینین بستگی داره شما از موزیک چی میخواید.
هر چیزی رو با غایتش میسنجن . شما وقتی موزیک گوش میدید چی میخواید بشنوید.
اول یه سری چیز رو روشن میکنم:
منم مثل همه از یه موزیکهایی خوشم میاد و از یه سری بدم. ولی الان من به همه موزیکها دارم از جهت دیگه ای نگاه میکنم .
پس نسبت به کلمات شرطی و طبق عادت عمل نکنید مثلا وقتی میگم فلان موزیک محرک تفکره منظور من از تفکر رو اینجوری برداشت نکنید که چون این موزیک محرکشه پس این ژانر ایده آله. کلمات رو بر اساس داوری که ازشون صورت گرفته در ذهنتون نرجمه نکنید. تفکر میتونه همون قدر خوب باشه که عدم تفکر .ببینید راحت بگم میتونه به بعضی از دوستان روشنفکر بر بخوره اگر دنبال فکر باشید اونوقت فکر خوبه اگه نباشید خب مسلما یه مانعه.
موزیکها غالبا بی ریشه نیستند و همشون یه روزی یا به مرور بر اساس نوعی از تفکر شکل گرفتند. تو اون ریشه غایتش شکل گرفته.
اولا من تکلیفم رو با بر و بچز گل متال باز و راک باز مشخص کنم ( همه میدونن من خودم طرفدار این موزیکهام) این موزیک به نسبت تمام ژانرها داره حرفهای عمیق تر میزنه ولی انقدرها هم چیزهای پیچیده نگفته پس نمیتونه دلیل مناسبی باشه که بگیم این موزیک به این دلیل بهترین موزیکه چون اگه این موزیک رو بخوای به خاطر شمه هایی که مثلا از فلسفه داره گوش بدی خوب میری سراغ فلسفه من فکر میکنم اکثر فنهای این موزیک نه که نسبت به این بعدش بی تفاوت باشن ولی خود موزیک دلیل اصلی طرفداریشونه.
ببینید اگه شما موزیک رو میخواید گوش کنید به خاطر سرگرمی کوتاه شدن مسیر جاده رقص بیخیالی و .... این گزینه خوبی نسیت نه که بگم چیزی که شما میخواید گناهه بده و یا هر زهرمار دیگه ولی چیزی که میخواید تو این موزیک نیست .
هیچ موزیکی به هیچ موزیک دیگه برتری نداره فقط هر کدوم به درد یه کار میخوره اگه دقت کنید می بینید بیربط ترین موزیکها هم یه جایی واسه یه کاربرد بهترین موزیکن .از بعد علم موزیک بله مشخصه که بعضی موزیکها نیاز به تخصص بیشتری داره مثل راک و شاخه هاش( چراش در پست بعدی) ولی مسلما این تکنیکال بودن باید برای رسیدن به هدف کمک کنه وگرنه اگر کسی مثلا با ریشه متال مشکل داشته باشه مسلما اگه گیتاریسته خودش رو سر صحنه آتیش هم بزنه خوب اون چیزی نمیگیره پس به نظر من اینهم دلیل مسخره ایه برای اینکه بگی این موزیک برتره.
چرا که مثلا توی دنیای موزیک غرب که تکنیکتال ترینه دیگه . آهنگی از بتهوون تبدیل به به شاهکار شده که جزو بوگاتل ( نوشته های سر سری) هاش هست منظورم fur eliseکه البته امروزه بیشتر برای زنگ آیفون استفاده میشه.
به نظر من به طور کلی موزیک به معنای خالص موزیک بیکلامه ( چراش دو پست دیگه) فقط اینو بگم از یه موزیک بیکلام خوب میشه به اندازه عمق خودت برداشتهای عمیق بکنی ولی کلام به دلیل بی پردگیش تا حد زیادی این اجازه رو از آدم میگیره . همین تا حد زیادی مربوط به برتری ادبیات به هنرهای تصویری سینما وتاتر هم میشه مساله میزان فعالیت خلاقیت و تخیل شما هنگام برخورد با این آثاره.
یه کم از بحث دور شدیم موزیک الان تبدیل به کالا شده کالایی که انواع مختلف داره ودر مارکتهای فروشش جنسش جوره شما به این مارکت میرید و مناسب با نیازتون موزیکی رو که میخواید خریداری میکنید.
موتزارت باخ لیست بتهوون ویوالدی پینک فلوید دریم تیاتر متالیکا الوی دث امینم جنیفر لوپز حتی افشین همه برا ی مشتری خاصشون بهترین ژانره برتریها رو ما خودمون برای ژانر مورد علاقه مون میتراشیم
کسی رو قانع نکنید موزیک خاصی رو گوش کنه هرکسی مال خودشو پیدا میکنه
حالا برای اینکه از دل راکرهای گل خودم در بیارم
برید آهنگ change of seasonsرو گوش کنید
بعدشم آهنگcemetery gatesرو بگوشید
نهایتا مرغ یه پا داره پس:
Rock on friends
شاید بیربط باشه ولی یاد این شعر کدکنی افتادم
اخرین برگ سفرنامه ی باران این است
..................که زمین چرکین است
دیشب داشتم همینطوری یه نگاهی به پست جنون مینداختم که یاد یه سری از جمله های آنتونن آرتو افتادم .
آرتو یه سری عقیده در مورد نظامهای فلسفی اجتماعی دینی و..... داره که البته نتیجه گیریهای آرتو و شیوه استدلالش اصلا جوری نیست که مثلا کسی که به خوندن فلسفه و اونم فلسفه غرب عادت کرده به راحتی باهاش کنار بیاد ولی در کل خیلی جالبه و اگر کمی بخوایم به عقایدش آماری نگاه کنیم میبینیم که اون نگاهش به تاریخ بوده و استدلالات خودش رو به سلاح تاریخ مجهز کرده .
آرتو در مورد کلیه بینش ها و جهانبینی ها میگه که دو حالت دارن :
۱ـ همخوان با طبیعت آدمی ( به دردبخور) که در این صورت نیازی به سر و کله زدن با کتابهای قطور فلسفی نیست چرا که آدمی اساسا طبق طبیعت خود برخورد میکنه و چیزی که طبق عادت خود به مرحله کنش درامده لزومی نداره که حالا ما دهن خودمون رو سرویس کنیم تا به چگونگی این کنش علتش و پدیدارشناسیش بپردازیم که البته میتونه فقط جنبه اشتغال زایی داشته باشی![]()
۲-غیر همخوان با طبیعت آدمی: که در این صورت نیاز به درک مطالعه و .. دارد ولی درنهایت باز هم به درد آدم نمیخوره. پس باز هم جنبه اشتغال زایی داره.
نتیجه گیری کلی: ببینید از لحاظ تاریخی زمان نشر این عقاید آرتو باید همزمان باشه با حدود ۱۹۴۰ که کارل پوپر کتاب(( پایان عصر انقلاب پایان عصر ایدئولوژی) رو نوشته همزمان باشه یعنی یه دوره تاریخی که واقعا بشر به این نتیجه رسیده که نمیتونه به هیچ ایدئولوژی متوسل باشه و یه جورایی همشون تاریخ مصرف دارن حالا دیر یا زود.
بعد از این حرفها اندیشه فرد گرایی که خیلیها بیسش رو قضیه کجیتو دکارت میدونستن قوت گرفت. که آقا جون آدمها انقدر متفاوت هستن که نشه براشون ایدئولوژی کلی نوشت برید برای خودتون حال کنید.... اینها همه از تبعات همین حرفهاست که بسیار جالب اند البته رو کاغذ .. پس جهان رفت به سوی جامعه آزاد
....................... بعد از یه مدت حضرات جامعه شناسان فلاسفه سیاسیون و..... دیدن بابا گلاب به روت ریدن با این تفکراتشون .
حال چنان گرگیجه گرفتن که کارشون کشیده به سینمای ماورا و کنستانتین و مسیر سبز و ازین حرفها
حسابشو بکشی اونا از ما اسکول ترن
ما لا اقل هیچی رو تجربه نمیکنیم و اروم داریم تو گه خودمون غلت میخوریم
در کل ذکر یه نکته ضروریه من با هیچ کدوم از این حرفها نه مخالف بودم و نه موافق تنها یه سیر کلی تاریخی و یه سری نظریه های ارتو رو به صورت کلی بنویسم چرا که مثلا میخوای این یه جمله رو بخونیی مجبور میشی ۱۰۰۰ صفحه بی ربط دیگه رو هم تحمل کنی .
اینم یه سری از سوالات :
چیستی هنر : من اطلاعات زیادی نسبت به این موضوع دارم ولی حقیقت من این یکی رو دیگه جراتشو ندارم . کتاب چیستی هنر از اسوالد هنفلینگ ترجمه علی رامین هم کتاب خوبیه و هم کوتاه . مال تولستوی هم هنر چیست من زیادحال نکردم یه جوراییه میخواد انحصاریش کنه و یه سری کتابهای دیگه که الان یادم نمیاد بعد معرفی میکنم. به هر حال واسه کسب اطلاعات در این زمینه من گزینه مناسبی نیستم.
یه سری از دوستان از طریق میل خواستن که من تمام مورد علاقه های خودم رو در زمینه های مختلف بنویسم. باشه برای بعد.
یه سری از دوستان یه سری فحش آب نکشیده بارمون کرده بودن که نظر لطفشونه به میل بزنن چون اینجا بچه کوچیک رفت وآمد میکنه چشم و گوششون باز میشه. در ضمن من ادعام نمیشه هرکس فقط یه بار منو دیده باشه این اولین چیزیه که به اون مغز پوکش خطور میکنه
ول کنید بابا تو رو خدا دختره نه بازیگری بلده نه قیافه داره نه کار شاقی کرده من نمیدونم جریان محبوبیتش چیه
بهترین بازیگر زن: ویوین لی vivian leighحرفیم توش نیست
شاد و الکی خوش
با آرمانهای سبک و سنگین و میفروشیم آرمانهایمان رابه آسایشی بی دغدغه ................
تا زمانی که دیگر مرگ را نیز گریزی نیست
................تا باز ماندگانمان زمزمه کنند
((مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه یی اندیشد
زندگی را فرصت آنقدر نیست که در آینه به قدمت خویش بنگرد
یا از لبخنده و اشک یکی را سنجیده گزین کند
عشق را مجالی نیست حتی آنقدر که بگوید برای چه دوستت میدارد))